زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...
هنوز هم زيباترين آوای دنيا برايم شنيدن خنده های توست
هنوز هم زيباترين طلوع برايم طلوع چشمان زيبای توست
هنوز هم غم انگيز ترين اتفاق برايم صورت اندوه ناک توست
هنوز هم آغوشت برايم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است
هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در ميان سکوت بوسه هايمان زندگی ميکنم
شايد رهگذری مژده ای از رويای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بياورد...
تو مثل چشم دریا عاشق و پاک و بارانی، و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی، به یاد چشمهای تو فال میزنم امشب ، ببینیم میروی آخر از اینجا یا که می مانی؟!.. تو را جان همانی که جدایت کرد از چشمم همین امشب بیا در کلبه ی سردم به مهمانی عجـب روز قشنگی بود روز آشــــنائـــیمـــان،
چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی؟
همه از یاد بردند مرا من ماندم و چشمت تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آساني چه زود از یاد بردی آن قرار روز اول را همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی اگر چه رفته ای بار دیگر برنمی گردی ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی

روزی خواهم مُرد.....
روزی خواهم مُرد, روزی بوی عطر تنم لا به لای تن خاک خواهد پیچید, روزی چشم باز خواهم کرد
در زیر پوست خاک و تنها صدای هجوم سر بازان سنگ به گوشم خواهد رسید
روزی خواهم مرد.....گریه های پشت سرم تلخ خواهد یود.. مادر, گریه نکن, دلم می شکند اما....
تلخ ترین گریه از آن خودم خواهد بود وای به حالم...
شبهائی که در خلوت قبرستان به روی سنگ قبرم خواهم نشست تنهای تنها چه سنگین و زهر آلود است تنهایی
روزی خواهم مرد.... و کسی نخواهد پرسید: این جسد مرده به چند می ارزد؟
چه زجر آور است... وقتی مورچه ها عدسی چشمانت را می دزدند آنگاه نمی توانی نوشته های روی قبرت را هم بخوانی.....
دوستت دارم برای همیشه , اما دوست دارم بر روی پتوی سنگی ام حک شود iهمیشه در حسرت وجودت خواهم ماند
لحظه هاي كاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، با لهاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را ، روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شكسته ، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف كشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدولهاي خا لي ، پارك هاي اين حوا لي
پرسه هاي بي خيا لي ، نيمكت هاي خماري
رو نوشت روز ها را ، روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بيقراري
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، از ما يادگاري
: در شبي بي ستا ره و آرام دختري در عذاب مي ميرد
اين چه جر مي است هر زمان احساس در همين ارتکاب مي ميرد
دختري در عذاب تنهائي غرق در التهاب مي ميرد: زير آوار غصه ها خم شد آهي از عمق قلب او بر خواست
در شکوه راز و نياز لحظه اي انسجاب مي ميرد
ا و پريشان و خسته و غمگين درخشايش که اشتباهم چيست؟
در نگاه چشم خسته ي او زندگي همچو آب دريا بود
بي خبر از همين که جرمش چيست؟ پاسخي بي جواب مي ميرد
غافل از اينکه اين همه درياست عاقبت در سراب مي ميرد
بعد از آن لحظه هاي باراني چهره اش را کشيد و چمهايش
پر از حسرت لحظه هاي رويائي
چشمهائي که پر ز رويا بود آن چون شهاب مي ميرد
آسمان پر ستاره و صاف است از ستاره تهي شد و غمگين
خنده هائي که بر لبش بودند يک به يک با شتاب مي ميرد
زير رگبار آسمان آن شب دختري توي خواب مي ميرد



.gif)

